تاريخ : چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ | 11:50 | نویسنده : پریا
کلاغ و طوطی هردو زشت بودن طوطی اعتراض کرد

وزیبا شد اما کلاغ راضی شد به رضای خدا و همچنان زشت موند.

عاقبت این رضا این شد که کلاغ آزاده اما طوطی دربند قفسه...!!!



تاريخ : چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ | 11:43 | نویسنده : پریا
انسان به خدا گفت:خدایا بیا جهان رو تقسیم کنیم

آسمون مال من،ابراش مال تو

دریا مال من،موجاش مال تو

ماه مال من،خورشید مال تو

خدا جواب داد تو انسان باش همه جهان مال تو،من هم مال تو...



تاريخ : شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ | 12:42 | نویسنده : پریا
  پادشاهي مي خواست وزيرش را انتخاب كند... چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»... پادشاه بيرون رفت و در را بست... سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!  آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!! و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته! وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛ هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است». پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد». 


تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹ | 11:49 | نویسنده : پریا

درود بر کورش کبیر پدر سرزمین پاک ایران که سنتی را بر جای گذاشت که آریا آنرا نیک میدارد و بهانه ایست برای بستن پیمان دوستیها

دوس جونا عیدتون مبارررررکککک



تاريخ : شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ | 17:2 | نویسنده : پریا

در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»

ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»

كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدن هستم مي توانم دعا كنم؟»

كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»

شرح

پاسخي كه دريافت مي كنيد بستگي به پرسشي دارد كه پرسيده ايد.

براي مثال درباره پاسخ به پرسش زير، نظر شما چيست؟

مي توانم وقتي در تعطيلات هستم روي اين پروژه كار كنم؟



تاريخ : شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ | 17:0 | نویسنده : پریا

پنج آدمخوار به عنوان برنامه‌نويس در يك شركت كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت مي‌گويد: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا مي‌توانيد حقوق خوبي بگيريد و مي‌توانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داريد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد." آدمخوارها قول مي‌دهند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند.

چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر مي‌زند و مي‌گويد: "شما خيلي سخت كار مي‌كنيد و من از همه شما راضي هستم. يكي از خانم‌هاي برنامه‌نويس ما ناپديد شده است. كسي از شما مي‌داند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بي‌اطلاعي مي‌كنند. بعد از اينكه رئيس شركت مي‌رود، رهبر آدمخوارها از بقيه مي‌پرسد: "كدوم يك از شما نادونا اون خانوم برنامه‌نويس را خورده؟"

يكي از آدمخوارها با ترديد دستش را بالا مي‌آورد. رهبر آدمخوارها مي‌گويد: "اي احمق! طي اين چهار هفته ما رهبران، مديران و مديران پروژه‌ها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون خانوم را خوردي و رئيس متوجه شد. پس از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار مي‌كنند نخوريد!!!!!!!!!!!!!!!."

تاريخ : چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۹ | 19:16 | نویسنده : پریا

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.



تاريخ : سه شنبه دهم اسفند ۱۳۸۹ | 23:50 | نویسنده : پریا

دوستای گلم سلامممممممممم....

من اومدم با یه سری عکس جدید از تیلور جونننننننن!!!

ببینید،لذت ببرید و نظر بدید...




ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه دوم اسفند ۱۳۸۹ | 13:33 | نویسنده : پریا

در يك سحرگاه سرد ماه ژانويه، مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون كرد. اين مرد در عرض ۴۵ دقيقه، شش قطعه از بهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا كه شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر كارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقيقه گذشته بود كه مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هايش كاست و چند ثانيه‌اي توقف كرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. يك دقيقه بعد، ويلون زن اولين انعام خود را دريافت كرد. خانمي بي‌آنكه توقف كند يك اسكناس يك دلاري به درون كاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقيقه بعد، مردي در حاليكه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت‌ سر تكيه داد، ولي ناگهان نگاهي به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد.

كسي كه بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، كودك سه ساله‌اي بود كه مادرش با عجله و كشان كشان او را با خود مي ‌برد. كودك يك لحظه ايستاد و به تماشاي ويلون‌زن پرداخت، مادر محكم تر كشيد و كودك در حاليكه همچنان نگاهش به ويلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد. اين صحنه، توسط چندين كودك ديگر نيز به همان ترتيب تكرار شد و والدين‌شان بلا استثنا براي بردن شان به زور متوسل شدند. در طول مدت ۴۵ دقيقه‌اي كه ويلون‌زن مي نواخت، تنها شش نفر، اندكي توقف كردند. بيست نفر انعام دادند، بي‌آنكه مكثي كرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلون‌زن شد. وقتيكه ويلون‌زن از نواختن دست كشيد و سكوت بر همه جا حاكم شد، نه كسي متوجه شد. نه كسي تشويق كرد، و نه كسي او را شناخت.

هيچكس نمي‌دانست كه اين ويلون‌زن همان «جاشوا بل» يكي از بهترين موسيقيدانان جهان است و نوازنده‌ي يكي از پيچيده‌ترين قطعات نوشته شده براي ويلون به ارزش سه و نيم ميليون دلار مي‌باشد. جاشوا بل دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يكي از تئاتر هاي شهر بوستون، برنامه‌اي اجرا كرده بود كه تمام بليط هايش پيش‌فروش شده بود و قيمت متوسط هر بليط يكصد دلار بود.

اين يك داستان حقيقي است. نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط واشينگتن پست ترتيب داده شده بود و بخشي از تحقيقات اجتماعي براي سنجش توان شناسايي، سليقه و الويت ‌هاي مردم بود.

شرح:

 آيا ما در شزايط معمولي و ساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده و درك زيبايي هستيم؟ لحظه‌اي براي قدر‌داني از آن توقف مي‌كنيم؟ آيا نبوغ و شگرد ها را در يك شرايط غير منتظره مي‌توانيم شناسايي كنيم؟ يكي از نتايج ممكن اين آزمايش مي تواند اين باشد؛ اگر ما لحظه‌اي فارغ نيستيم كه توقف كنيم و به يكي از بهترين موسيقيدانان جهان كه در حال نواختن يكي از بهترين قطعات نوشته شده براي ويلون است، گوش فرا دهيم، چه چيز هاي ديگري را داريم از دست مي دهيم؟

بهترين دستاوردها اگر در محيطي ارائه شوند كه سنخيتي با آن دستاوردها نداشته باشند، مورد بي مهري و عدم توجه قرار خواهند گرفت. لذا شرط موفقيت كامل يك طرح و يا سيستم، همخواني آن با شرايط محيطي آن خواهد بود.



تاريخ : جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۹ | 13:7 | نویسنده : پریا

تنها بازمانده يک کشتي شکسته به جزيره کوچک خالي از سکنه افتاد.

او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر ميگذارند، اما کسي نمي آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت کند و داراييهاي اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزي که براي جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد که کلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممکن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فرياد زد: " خدايا چطور راضي شدي با من چنين کاري کني؟"

صبح روز بعد با صداي بوق کشتي اي که به ساحل نزديک مي شد از خواب پريد. کشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد: شما از کجا فهميديد که من اينجا هستم؟

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمي که با دود مي دادي شديم.

وقتي که اوضاع خراب مي شود، نااميد شدن آسان است. ولي ما نبايد دلمان را ببازيم..........

چون حتي در ميان درد و رنج دست خدا در کار زندگي مان است.

پس به ياد داشته باش ، در زندگي اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد که عظمت و بزرگي خداوند را به کمک مي خواند .



  • جدول لیگ برتر
  • لرستان رود